صدای ممنوعه
فعال حقوق بشر، عضو کانون دفاع از حقوق بشر در ایران و عضوشبکه مدافعین حقوق بشردرایران
صفحه اصلی
(بردن به…)
Home
اعلامیه جهانی حقوق بشر
سند 2030 یونسکو
قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
▼
۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه
شب ۲۱ تیر هشتاد و هشت مکان بازداشتگاه مخوف کهریزک ، انگار مرده بودم
شب ۲۱ تیر هشتاد و هشت مکان بازداشتگاه مخوف کهریزک ، انگار مرده بودم
مسعود علیزاده
شب شده بود و صدای ناله بود و بس! استوار خمسآبادی افسر نگهبان حدود ۱۲ نفر از بازداشتیهای روز ۱۸ تیر را که در قفس های سوله های کهریزک نگهداری میشدند را به بیرون از حیاط آورده بود و داشت آنها را شکنجه میداد و آمارگیری میکرد ، بخاطر ناله ها و سر و صدای بچه های ما که بسیار آسیب دیده بودیم و زخم هایمان هم عفونت کرده بود استوار خمس آبادی به محمد کرمی معروف به ( ممد طیفیل ) که یکی از مجرمان خطرناک بود دستور داد تا چند نفر از بچههای داخل قرنطینه ما را بیرون بیاورد تا آنها را جلوی همه شکنجه کنند.
رفتم به سمت دستشویی برای خوردن آب چاه که بوی گند و لجن میداد که در همان لحظه محمد طیفیل از بیرون داخل قرنطینه آمد و از میان جمعیت سامان مهامی و احمد بلوچی را بیرون کشید و در یک لحظه نگاهش به من افتاد و بیشرف منم صدا زد و گفت!!
تو هم بیا بیرون و من میدانستم اگر بروم بیرون فجیعانه شکنجه خواهم شد.
بهش توجه نکردم و در لا به لای جمعیت پنهان شدم ولی از دوباره وارد قرنطینه شد و با چهره ترسناک به سراغم آمد، نمیخواستم بی گناه شکنجه بشم ، چون گناهی نکرده بودم ، کمی باهاش درگیر فیزیکی شدم که من بیرون نمیام ، در همان حال به زمین افتاد و حالت جنون بهش دست داد ، با دو نفر دیگه از مجرمان خطرناک که یکی شون تقی کین کونگ نام داشت منو سه نفری با مشت و لگد بیرون قرنطینه بردند ، خمس آبادی افسر نگهبانان متوجه شد که با میل خودم بیرون نیومدم و شروع کرد با لوله پی وی سی حدود بیست دقیقه منو فجیعانه شکنجه کرد ، بخاطر اینکه ضربه ها به صورتم نخوره با مچ و ساعدم جلوی ضربه ها را میگرفتم ، آنقدر ضربه ها را با جنون محکم میزد دستم داشت میشکست ، ساعدم ترکید و همان لحظه سیاه و کبود شد ، بعد از کلی شکنجه با چند نفر به مچ پاهایم پابند آهنی زدند و از نرده ها سرو ته آویزانم کردند.
نگاهی به نرده کناری کردم و دیدم سامان مهامی و احمد بلوچی از پا سر و ته آویزان شده بودند. سرم رو به پایین بود، تمام خون بدنم تو سرم جمع شده بود و زبانم خشک شده بود ، پابند ها انقدر تیز بودند که دور پاهایم را زخم کرد ، باورم نمیشد این صحنه ها و درد ها واقعیت داشته باشد ، گمان میکردم دارم خواب میبینم ، ولی متأسفانه خواب نبود و تمام شکنجه ها واقعیت داشت.
خمس آبادی در همان حالی که بودم با همان لوله پی وی سی که قابل تر شکنجه ام کرده بود با شدت تمام و جنون آمیز محکم بر بدنم ضربه میزدند.
بعد از کلی شکنجه استوار گنج بخش هم به کمکش آمد تا او هم خودش را با شکنجه کردن من ارضا کند ، آنقدر محکم میزدند که درد تمام وجودم را گرفته بود ،
صدای صلوات هم بندی هایم و زندانی های دیگر هم کارساز نبود و محکم تر و جنون آمیز تر میزدند ضربه ها را ، بعد از حدود بیست دقیقه از شکنجه من خسته شدن و منو پایین آوردند ، بدنم خونی بود و در شوک بودم ، پاهایم توان ایستادن نداشتند، مثل جنازه منو پرت کردن جلوی قرنطینه و دوستانم زیر بغل منو گرفتند و به داخل توالت بردند تا آب روی سر و صورتم بریزند که از شوک در بیام ، در همان زمان محمد طیفیل با قفل کتابی آهنی در دست به داخل قرنطینه آمد ، زیرا افسر نگهبان بهش قفل را داده بود و بهش گفته بود منو آنقدر با قفل بزنه تا بمیرم ، تا نزدیکم شد شروع کرد با اون قفل سنگین بر سر و صورتم کوبید ، سرم را شکست ، لبم پاره شد ، چشمام درونش خون شده بود و از داخل گوشم خون می آمد و چشمهایم همه جا را سیاه میدید، در همان حالی که با قفل محکم تو سر و صورتم می کوبید منو به سمت درب ورودی قرنطینه برد ، شروع کرد از جلوی شلوارم گرفت، منکه دیگه جانی در بند نداشتم و مرگ را انتظار میکشیدم را بلند میکرد و با شدت تمام محکم به کف زمین می کوبید ، تنها آرزویم در آن حالت مرگ بود و بس ، در همان لحظه شلوارم پاره شد و لخت مادر زاد جلوی همه همبندی هایم کف زمین بودم ،درد اینکه جلوی همه دوستانم لخت و عریان بودم از درد تمام شکنجه هایم بیشتر بود. شیطان با پاهایش بر روی گردنم ایستاد و محکم فشار میداد تا من را خفه کند ، نفسم بالا نمی آمد و هر کاری کردم پاهایش را از روی گردنم بر دارم تا بتوانم نفس بکشم نتوانستم ، در همان لحظه از شدت خفگی به گردنم چنگ میزدم و با چشم هایم بهش التماس میکردم تا بگذارد نفس بکشم، بگذارد زنده بمانم. در آن لحظه تنها چیزی که
میتوانستم ببینم چهره پر از خشم و بیمار گونه ممد طیفیل بود که انگار خون جلوی چشم هایش را گرفته بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر