صفحه اصلی

۱۴۰۵ تیر ۲۲, دوشنبه

شب ۲۱ تیر هشتاد و هشت مکان بازداشتگاه مخوف کهریزک ، انگار مرده بودم

 







رفتم به سمت دست‌شویی برای خوردن آب چاه که بوی گند و لجن میداد که در همان لحظه محمد طیفیل از بیرون داخل قرنطینه آمد و از میان جمعیت سامان مهامی و احمد بلوچی را بیرون کشید و در یک لحظه  نگاهش به من افتاد و بیشرف منم صدا زد و گفت!!





 صدای صلوات هم بندی هایم و زندانی های دیگر هم کارساز نبود و محکم تر و جنون آمیز تر می‌زدند ضربه ها را ، بعد از حدود بیست دقیقه از شکنجه من خسته شدن و منو پایین آوردند ، بدنم خونی بود و در شوک بودم ، پاهایم توان ایستادن نداشتند، مثل جنازه منو پرت کردن جلوی قرنطینه و دوستانم زیر بغل منو گرفتند و  به داخل توالت بردند تا آب روی سر و صورتم بریزند که از شوک در بیام ، در همان زمان محمد طیفیل با قفل کتابی آهنی در دست به داخل قرنطینه آمد ، زیرا افسر نگهبان بهش قفل را داده بود و بهش گفته بود منو آنقدر با قفل بزنه تا بمیرم ، تا نزدیکم شد شروع کرد با اون قفل سنگین بر سر و صورتم کوبید ، سرم را شکست ، لبم پاره شد ، چشمام درونش خون شده بود و از داخل گوشم خون می آمد و چشمهایم همه جا را سیاه می‌دید، در همان حالی که با قفل محکم تو سر و صورتم می کوبید منو به سمت درب ورودی قرنطینه برد ، شروع کرد از جلوی شلوارم گرفت، منکه دیگه جانی در بند نداشتم و مرگ را انتظار میکشیدم را بلند میکرد و با شدت تمام محکم به کف زمین می کوبید ، تنها آرزویم در آن حالت مرگ بود و بس ، در همان لحظه شلوارم پاره شد و لخت مادر زاد جلوی همه همبندی هایم کف زمین بودم ،درد اینکه جلوی همه دوستانم لخت و عریان بودم از درد تمام شکنجه هایم بیشتر بود. شیطان با پاهایش بر روی گردنم ایستاد و محکم فشار میداد تا من را خفه کند ، نفسم بالا نمی آمد و هر کاری کردم پاهایش را از روی گردنم بر دارم تا بتوانم نفس بکشم نتوانستم ، در همان لحظه از شدت خفگی به گردنم چنگ میزدم و با چشم هایم بهش التماس میکردم تا بگذارد نفس بکشم، بگذارد زنده بمانم. در آن لحظه تنها چیزی که می‌توانستم ببینم چهره پر از خشم و بیمار گونه ممد طیفیل بود که انگار خون جلوی چشم هایش را گرفته بود.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر