آنجا که خیابان، بویِ باروت و بوسه میدهد
شلاق میزنند بر صورتِ این شبِ فرتوت؛
نامِ ستارههایِ غرقبهوخون را
بر تنِ سیمانیِ خود حک کردهاند.
بشنو...که از گلویِ آهن و بنزین برون میزند.
کسی دارد برایِ مرگِ عدالت، نمازِ فتح میخواند.
نقشهیِ فرارِ ماست از این قفس.
شما که با تبر به ضیافتِ جوانه آمدهاید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر