
خشم، برخلاف برداشتهای سادهانگارانه، هیجانی نابهنجار یا صرفاً مخرب نیست. در روانشناسی، خشم بهعنوان هیجانی کارکردی شناخته میشود که در مواجهه با تهدید، بیعدالتی و نقض کرامت انسانی فعال میگردد و هدف اولیهی آن بازگرداندن تعادل و حفاظت از مرزهای اخلاقی است. (۱،۲) خشم پیامآور این ادراک است که چیزی نادرست رخ داده است. با اینحال، کارکرد ترمیمی خشم تنها زمانی فعال میماند که امکان شنیدهشدن، پاسخگویی و اصلاح وجود داشته باشد. در غیاب این امکان، خشم نه فروکش میکند و نه حل میشود، بلکه در لایههای پنهان روان فرد و جامعه انباشته میگردد. در سالهای اخیر، برخی رخدادهای اجتماعی در ایران نمونههای عینی این انباشت را آشکار کردهاند. قتل یک پزشک در یاسوج، در پی اختلافات مرتبط با فرایند درمان، نمونهای گویا است. تمرکز افکار عمومی اغلب بر لحظهی قتل متمرکز شد، اما آنچه کمتر دیده شد، فرایند پیش از آن بود؛ مراجعات مکرر، احساس نادیدهگرفتهشدن، ابهام در پاسخها و فقدان سازوکار موثر برای رسیدگی به شکایت. در چنین بستری، خشم بهتدریج از یک واکنش هیجانی طبیعی به احساسی مزمن و بیمسیر تبدیل میشود. خانوادهی بیمار، پیش از ارتکاب خشونت، تجربهای طولانی از درماندگی و بیقدرتی را از سر گذرانده بود، تجربهای که در آن، نهاد درمان نه بهعنوان پناه، بلکه بخشی از مسئله و فاقد کارکرد حمایتی ادراک میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر